ميرزا حسن حسينى فسايى

793

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

زين العابدين خان يك‌جهت گرديد و اتباع او هر روزه مردمان بازارى را به عنف در نزد او آورده ، مبلغى وجه نقد از او ستانيده ، رها مىنمودند و بعد از چندى هر كس را مىآوردند اگر داخل در عقد بيعت او نمىشد بايد يا مبلغى گزاف به فديه دهد يا مهياى كشتن شود و آن معامله را با چند نفر بسر رسانيد ، روزى مردى را نزد او مىبردند ، چون از در كرياس گذشت و سيد يحيى را بديد ، فورا بمرد و حاجى زين العابدين خان « 1 » چون كار را بر اين منوال ديد ، جمعيتى را فراهم آورده ، مستعد جنگ با سيد يحيى گرديد و مردمان سيد يحيى پيشدستى كرده ، در نيمه شبى با شمشيرهاى كشيده بر جماعت حاجى زين العابدين خان شبيخون آوردند و بر مرد و زن ابقا نكردند و نزديك صد و پنجاه نفر را بكشتند از جمله على اصغر خان برادر بزرگ حاجى زين العابدين خان بود كه جسد او را در قلعه برده در مجراى آبى انداختند و سه نفر پسران او را اسير كرده ، در قلعه زنجير نمودند و حاجى زين العابدين خان در آن نيمه‌شب با هزار زحمت بر اسب جل و نمددار سوار شده تا قريه قطرو « 2 » كه نه فرسخ مشرقى بلده نيريز است بتاخت و صورت واقعه را به جناب نصير الملك نگاشت و اهالى نيريز و دهات آن سامان بعد از فتح نزد سيد يحيى آمده طوعا او كرها دل بر عقيدت او نهادند و اموال خانه حاجى زين العابدين خان و على اصغر خان و اتباع آنها را كه به غارت برده بودند ، در ميانهء اصحاب سيد يحيى قسمت كردند و چنان رعب جماعت بابى در دلها افتاده بود كه هرچيز از هركس مىخواستند بىتأنى ادا مىنمود . و به گمان مردم ميرسيد كه در اندك زمانى بر تمامت فارس بلكه بيشتر فايق آمده ، دين و دولت را پايمال حوادث كنند و روزبروز بر شكوه جماعت بابى مىافزود و عدد مرد جنگى آنها كه دست از جان‌شو ، بودند از سه‌هزار نفر بگذشت و اين اخبار به نواب و الا نصرت الدوله پيش از ورود او به شيراز رسيد و نواب معزى اليه از چهار منزلى شيراز به جناب نصير الملك نوشت كه مهر على خان شجاع الملك نورى « 3 » ، سركردهء سواران شيرازى به اتفاق مصطفى قلى خان اعتماد - السلطنه قراگوزلو « 4 » سرتيب و دو فوج سرباز قراگوزلو به تعجيل و شتاب از شيراز براى دفع سيد يحيى حركت كنند و نصير الملك تدارك آن جماعت را ديده با دو ارابه توپ روانه داشت و حاجى - زين العابدين خان ، بعد از رسيدن به قريهء قطرو ، كدخدايان كوهستان و اطراف نيريز را به حمايت خود بخواست و نزديك به دوهزار نفر به امداد او بيامدند و در نزديكى رستاق « 5 » سه فرسخى نيريز به لشكر شجاع الملك و اعتماد السلطنه پيوسته ، به اتفاق وارد خارج بلدهء نيريز گشته ، در برابر قلعه سيد يحيى نشستند و پنج روز بگذشت و از جانبى اقدام به جنگ نشد و در شب ششم سيد - يحيى چند كلمه بر پاره كاغذها نوشته ، هر يكى را به گردن يك نفر از بابى بياويخت و گفت اين پارهء كاغذ شما را از آسيب گلوله توپ و تفنگ محافظت كند ، پس سيصد نفر از آنها را براى شبيخون به اردوى اعتماد السلطنه انتخاب نمود و هر يكى را شمشيرى داده ، در نيمه شب از قلعه درآمده ،

--> ( 1 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 339 . ( 2 ) . ( نه فرسخ مشرقى نيريز است ) فارسنامه ناصرى ، گفتار دوم . ( 3 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 340 . ( 4 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 340 . ( 5 ) . ( دو فرسخ ميانه شمال و مغرب نيريز است ) فارسنامه ناصرى ، گفتار دوم .